دلنوشته های من

من در این خلوت خاموش سکوت،اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم...

آمدی...

 


آمدي آتش بجانم ريختي
شعله بر دامان پاکم ريختي

آمدي با يک صدا مستم کني
ناگهان با يک نگاه هستم کني

آمدي من را رها سازي بدشت
قلب من افتاد زير پايت و شکست

خواستم تا که فراموشت کنم
بلکه در يادم در آغوشت کنم

خواستم تا بشويم اين گناه
غرقه گشتم در سيلاب فنا

خواستم تا نفس گيرم زخود
بلکه آرام گيرم بعد موت

اي دريغا مرگ هم من را نخواست
چونکه دامانم پليد بود از نخست

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 17:20  توسط سعید  | 

دومین عروج برادر عزیزم


انالله و انا الیه راجعون


برادرجان هرگز فراغ ابدیت در باورم نمی گنجد .

دومین سالگرد عروج برادر عزیزم ۱۵مهر

 

یاران رفیق و همنفس و یار من کجاست

مردم ز غم ، برادر غمخوار من کجاست

من بیخود سینه بسی کنده‌ام زدرد

گویید مرهم دل افکار من کجاست

دارم تنی به صورت طاووس داغ داغ

طوطی زبان نادره گفتار من کجاست

بگداختم چنانکه نشستم به روز شمع

آتش نشان آه شرر بار من کجاست

بی یار و بی‌کسم ، چه کنم چیست فکر من

آنکس که بود یار وفادار من کجاست

بیمار نبود آنکه غمش ساخت بیخودم

آگاهیم دهید که آن مسافرمن کجاست

با خواب نور دیده به سیلاب گریه رفت

آن نوربخش دیده بیدار من كجاست


خوب مي فهمد دل من معني تنها شدن را

معني مرگ را ، درماندگي را ، فنا شدن را

شوره زار حسرتم اي ابر محبت

دوست دارد چشمهايم آب را و دريا شدن را

روي دوشم كوله بار غمي ديرينه دارم

خوب مي فهمم آواره صحرا شدن را




آه ای فلک ز دست تو و جور اخترت

تاریک باد آینه‌ی مهر انورت

مشمار برق آه جگر سوز من به هیچ

با خاک تیره ، گر ننمایم برابرت

شد کشته عالم و تو همان در مقام جنگ

ای تیز جنگ ، کند نگردید خنجرت ؟

اي تلخ کام تا چند جهان را کنی هلاک

هرگز تهی نمی‌شود از زهر ساغرت

سد داد خواه هر طرفی ایستاده لیک

دست که می‌رسد به عنان تکاورت ؟

کشتی مرا ز کینه به تیغ زبون کشی

گویا نشد دچار کس از من زبون ترت

بگسل طناب خیمه‌ی لعبت که سوختم

زین بازی ملال فزای مکررت


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 7:48  توسط سعید  | 

هیشکی منو دوس نداره...

 

من اگر اشک به دادم نرسد میشکنم

زیر این چرخ کبود

زیر این سلطه ی سنگین سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم.

 

چه خوب میشد امروز یکی بود که به من میگفت  تولدت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 10:57  توسط سعید  | 

.....

 

من به سیبی خشنودم،

و به بوییدن یک بوته بابونه،

من به یک آینه

یک بستگی پاک قناعت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 11:44  توسط سعید  | 

نردبان بدبينی!!!

نردبان خلق اين ما و مـنيست عـاقبـت زين نردبان افتادنيـست

هركه بالاتــر رود ابــــله‌تر است استخوان او بتر خواهد شكست

پرسيدی چرا در قفس ِ کسی کرکس نيست. راستی! چرا هيچ کسی از پرنده‌ها نخواست که نقشه‌ها‌ي

جغرافيا را بکشند. آنهم از نگاه ِ يک پرنده! آنوقت شايد دنيا دلپذيرتر بود، ديدنی‌تر بود. حتي چشم ِ کرکس

از چشم ِ انسانی که اوج گرفته زيباتر مي‌بيند!

آدمی از همان اولش هم نبايد بلند‌پروازی مي‌کرد. اصلا انگار به گروه ِ خونی ِ اين موجود ِ دو پا نمی‌آيد که

اوج بگيرد. آی آدمی که بالا بالايی تو پرواز نکرده‌ای فقط بالا رفته‌ای. هر چقدر هم که بالا بروی، من همان

جا را مرجع پتانسيل اختيار مي‌کنم! تنها يک صفر ِ بزرگی!! حالا اگر همه‌ی ما هم منفی هستيم، باشد!

ولی بدان تو فقط يک صفری!!!

ما هم از پرنده‌ها خواهیم خواست که دنیا را جور دیگری نشان‌مان دهند، آن‌گونه که آدم‌هایش به هم

نزدیک‌تر باشند نه آن‌سان که تو نشان‌مان می‌دهی!

پ ن۱:سلام دوستای خوب و مهربونم..من برگشتم چند روزی سرم شلوغ بود نتونستم چیزی بنویسم و

جواب نظرات پر محبت شما رو بدم ...ایشالا که قسمت همه شما بشه و برید که واقعا وقتی بهش

میرسی باورت نمیشه،همه ی دوستان خوبم رو دعا کردم

پ ن۲:اینو واسه اونایی نوشتم که عینک بدبینی شون رو بردارن و همه رومثل خودشون  فرض نکنند..

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 12:11  توسط سعید  | 

چقدر سخته....

چقدر سخته :

هی فریاد بزنی و هیچ کس نشنوه

در حال پرپر شدن باشی و هیچ کس نبینه

بگی مشکل دارم و هیچکس درک نکنه

مثل یه میخ باشی و بی گناه زیر چکش له بشی

چقدر سخته وقتی به دیگران احتیاج داری هیچکس کنارت نمیمونه

چقدر سخته میبینی کسانی که ادعای دوستی و فامیل بودنو دارن فقط نابود شدنتو تماشا میکنن

چقدر سخته وقتی احتیاج به همدردی داری حتی یه نفر هم پیدا نمیشه

چقدر سخته ببینی عمرت داره میره و هنوز هیچ کار مهمی تو زندگیت نکردی

چقدر سخته ببینی کسانی که یه عمر دورت بودن حالا که بهشون احتیاج داری دورتو خالی میکنن

چقدر سخته که میبینی داری نابود میشی و هیچ کاری نمیتونی بکنی

چقدر سخته که ببینی همه چشماشونو رو تو میبندن چون دیگه بدردشون نمیخوری

چقدر سخته که میبینی جوونی و همه فقط می خوان تا اونجاییکه جون داری ازت بیگاری بکشن

چقدر سخته بین کسانی زندگی کنی که نه تو رو میبینن و نه صداتو میشنون

چقدر سخته همه اینا رو ببینی و بعد همه هی میگن که میخوان کمکت کن ولی هیچ کاری نمیکنن

سخت تر از همه اینا اینه که میبینی هیچ وقت رو کمک کسی حساب نکردی و رو پای خودت

ایستادی. حالا که به این روز افتادی همه تنهات میزارن. دوست دارم جایی برم آدماش

اینطوری نباشن. شاید اصلا جایی برم که آدم نداشته باشه

اما میترسم از اینکه شاید هرجا برم آسمون همین رنگی باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 22:40  توسط سعید  | 

با خدا.......

نمیدونم این چه سریه که بعضی وقتها آدم دلش برای خودش تنگ میشود وقتی یاد روزها و

شبهای گذشتت می افتی که چه بودی و چه شدی...وقتی حسرت آشتی کردنهات با خدا را

میخوری بعد تازه یادت می آید که خیلی چیزها را از دست دادی...عشق بازیهای شبانه

مناجات ها و سبک شدنهات همه اینها جزء لاینفک خاطراتت میشه...باز هم یادت میاد که

چقدر خوب بودی و پاک...یادت میاد دست به هر چیزی می گذاشتی یا رنگ خدائی داشت یا

باید پیدا میکرد...خدای من...می خواهم حالا به تو بگویم میدونم که میدونی چقدر دوستت دارم

پس تو هم دوستم داشته باش...این را میدونم که در زندگی برگشتن آسان است و ماندن

سخت...اما میخواهم-مانند همیشه-کمکم کنی که در توفیق بازگشتم توبه شکن نشوم تا مثل

آنروزها خوب بمانم که تا همیشه مال تو باشم...خدای من...دلم برایت تنگ شده-خیلی- به

اندازه وسعت تمام دنیا. میدانم که اگر بخواهم و تو توفیقم بدهی دستانم را در همه جا

خواهی گرفت...و اکنون این بنده ات این را میخواهد که عاشقم کنی که باز هم بنده ات باشم

که باز هم دوستم داشته باشی.

 

پ.ن۱:سلام دوستان خوب خودم .از همگی ممنونم که در این مدت به من سر میزدید و تنها نزاشتید،در کل درگیر امتحانات بودم و یه کم بی حوصله،ولی در هر صورت باز اومدم..

پ.ن۲:این نوشته هم بی حکمت و بی دلیل نبود اگه خدا قبول کنه داریم کم کم حاجی میشیم و میریم نزدیکش (آره میدونم قبول باشه شما رو هم دعا میکنم)ایشالا خدا قسمت همه کنه ..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 11:14  توسط سعید  | 

سایه میشم

سایه می شم  سایه می شم  سایه که آزار نداره


آسته میاد آسته می ره با هیچکسی کار نداره


تو دشت بی آب و علف  آخر سر می شم تلف


دور و برم بیابونه  چیزی بجز خار نداره


 می خوام سکوتو بشکنم اما صدام در نمیاد


سرو به دیوار بزنم اینجا که دیوار نداره


با چه زبون باید بگم تنهایی آتیشم زده


هیچکی سراغم نمی یاد هیچکی باهام کار نداره


با خدا باش با خدا باش با خدا باش


اینجا ولی با خدایی دیگه خریدار نداره

                                

                                         ...................................................................



روش نوشته بودم شکستنیه


اما مثل اینکه سواد نداشت


شکوندش......


نمیتونم بهش یاد بدم نشکنه


اما میتونم بهش یاد بدم اگه شکست


لبه تیزش قلب کسی رو نشکنه......


 

دوستان عزیز ببخشید که توی این مدت با این نوشته ها وقتتون رو گرفتم و ممنونم از همگی که بهم سر میزدید .شاید دیگه این آخرین مطلبی باشه که مینویسم و فقط واسه تایید نظرات شما دوستان اومدم اینم تا یه مدتی...خدانگهدار شما دوستان خوبم....

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 2:35  توسط سعید  | 

یاد برادر

 

یاران رفیق و همنفس و یار من کجاست                 مردم ز غم ، برادر غمخوار من کجاست

من بیخودانه سینه بسی کنده‌ام زدرد                    گویید مرهم دل افکار من کجاست

دارم تنی به صورت طاووس داغ داغ                        توتی زبان نادره گفتار من کجاستاست

بی یار و بی‌کسم ، چه کنم چیست فکر من            آنکس که بود یار وفادار من کجاست

بیمار بود آنکه غمش ساخت بیخودم                      آگاهیم دهید که بیمار من کجاست

با خواب نور دیده به سیلاب گریه رفت                     آن نوربخش دیده بیدار من کجاست

دل زار شد ز نوحه من نامراد را                              ای همدمان مراد دل زار من کجاست

روز خزان نهاد گلستان عمر من                              آن گل که بود رونق گلزار من کجاست

گوهرشناس و جوهری نظم و نثر کو                        جوهر فزای گوهر اشعار من کجاست

یاری نماند و کار من از دست می‌رود                       آن یار را که بود غم کار من کجاست

در خاک رفت گنج مرادی که داشتیم                       ما را نماند خاطر شادی که داشتیم

 

غم مرگ برادر بسيار سنگين است و پشتِ کوه را نيز درهم می‌شکند. نمی توانم باور کنم عزیزمان با آنهمه شور زندگی در خاک سرد خفته است  نمی توانم باور کنم  آنهمه آرزو در خاک سرد پنهان شده است . در خاطره‌هامان جوان خواهد ماند . و چه سنگين است  غم مرگ برادر...!   


امروز ۱۹ماه ۲۰روزه که عزیزی رو از دست دادم که هر روز جای خالیش بیشتر حس میشه ،کارای بسیاری از اطرافیان که خودشون رو پاره تنت میدونن و دوستت باعث میشن که جای خالیش بیشتر حس بشه....


 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 13:30  توسط سعید  | 

نذار باور کنم تنهای تنهام


 

نذار باور کنم تنهای تنهام نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

می خوام از خوابی که لحظش یه ساله ، برای دیدن روی تو پاشم

اگه تو باشی و دنیا نباشه ، میشه با تو همه دنیا رو حس کرد

همه دنیا بیان و تو نباشی ، دلم دق می کنه با این همه درد

 

تموم زندگیمو زیر و رو کن ، که بی تو دل خوشی هام هم گناهه

خودت باش و من و دیووانگی هام ، فقط با تو دل من روبه راهه

بذار باور کنم اینو که با عشق ، حقیقت میشه تو افسانه باشه

میشه افسانه ها رو زندگی کرد اگه حق با من دیووانه باشه

 

میشه افسانه ها رو زندگی کرد اگه حق با من دیووانه باشه

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 22:53  توسط سعید  |